دفتر خاطرات

شرح حال من

دفتر خاطرات

شرح حال من

  • ۰
  • ۰

اولین قدم


17/7/97چهارشنبه
امروز وقتی بابا داشت سعی میکرد که تو مدت زمان بیشتری و سرپا وایسی متوجه شدیم که بعله شما میتونی قدمم برداری،وااااای که چقدر ذوق کردیم،خلاصه من یه طرفت بودم بابا هم اون طرف تو هم وسط ما،من نگهت میداشتم دو سه قدم بر میداشتی و میرفتی بغل بابا و برعکسش من،خاله نسرین هم ازت فیلم گرفت اما دیر رسید و تو دیگه خسته شده بودی

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

گفتن سلام

16/7/97
امروز گوشی موبایل دستت بود منم گفتم سوفیا عشقم بگو الو سلام بابا،واااای باورم نمیشه تو سریع گفتی الو للام،باورت نمیشه کشته شدم از بس ذوق کردم،صبحشم خاله گفت دست نزن بده،تو هم سریع گفتی بده!!!!وای مامان شکر خدا که تو رو دارم ماشاءالله بهت که ایقد تیز و باهوشی
کلمه های که میگی رو دوست دارم همون موقع برات بنویسم اما وقت نمیکنم مخصوصا این روزا که اسباب کشی داشتیم و از خونه رجایی اومدیم خونه جدید،ان شاءالله که اساب کشی بعدی خونه خودمون باشیم،خاله نسرینم اومده تا با خودمون زندگی کنه😊

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

غذای سفره

5/7/98 جمعه
امروز دیگه رسما غذای سفره بهت دادیم ولی پلو رو جدا پختم خورشت رو با ما خوردی😊،دوست داشتی،شبم ماکارونی بهت دادم ولی کل سفره و زندگیمون رو کردی ماکارونی،دیگه اجبارا حمومت دادیم  و بعد از حموم تخت خوابیدی،فدات بشم من

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

کهیر

12/6/98

شب تا خود صبح گریه کردی و ناله😢،نمیدونستیم چته،بمیرم برات الهی،تا صبح تو بغلم بودی و میچرخوندمت تو خونه تا آروم میشدی،گفتم شاید دل درد داری بهت قطره دادیم اما کمی بهتر شدی،دیگه نزدیکای صبح خوابت برد،صبح وقتی لباست رو عوض میکردم دیدم بدنت و مخصوصا پاهات شدن پر از دونه های ریز و قرمز،گفتم شاید دیشب پشه خورده باشه،یه عزیز خاتون زنگ زدم گفت شاید ابله مرغون باشه ببر دکتر،عصر با بابا رفتیم دکتر،گفت پشه نخورده شاید کک باشه یا ساس،ما هم شک کردیم به مهمونای قبلی یعنی قلی گاودار،گفتیم شاید با خودش کک اورده باشه،خلاصه تو نت خوندم و دیدم جای نیش کک با دونه های تو فرق داره،و مال تو بیشتر شبیه کهیر بود شربت حساسیت دکتر نوشت بهت دادیم و هر روز میشستمت و بدنت رو روزی سه بار چری کردم شکر خدا کم کم رفتن دونه ها...

خدایا شکرت

 

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

 

جمعه1/6/1398

این روزا دیگه بزرگتر شدی و خودت سرپا میشی،جدیدا هم دست میگیری به دستگیره گاز بلند میشی و زیر شعله های گاز رو خاموش گاهیم زیاد میکنی😂،وااای من جدا از عصبانیت اولش کلی ذوقت میکنم بعدش دیگه میگم نکنننن😀،یک هفته ای هم هست که دیگه میرقصی😊الهی من فدای تو و دستای خوشکلت بشم عروسکم،ایقد قشنگ دستات رو میچرخونی که دلم آب میشه واست،کلی ذوقت کردم و ازت فیلم گرفتم برای بابا،طبق معمول باباتم ذوق میکرد و کلی حال دلش خوب میشد،سه روز میشه که مهمونامون رفتن،عمه زنگنه و زن عمو احمد خونمون بودن،کلی خونه شلوغ شده بود و تو هم خوشحال و با بچه ها بازی میکردی و منم از تماشای تو لذت میبردم😜😙😘،من باید مهمونا رو میبردم گردش و این برام سخت بود چون کمرم خیلی تحمل بغل کردن تو رو نداشت،البته بغل کردنت ارزومه اما کمرم مجال نمیده،وقتی بابا باشه تو کلا بغل بابا هستی و هیچ وقت بابا اعتراضی نداشت و از بغل کردنت لذت میبرد،خلاصه تو همین مدت حرم امام خمینی هم رفتیم که باز اولین زیارت تو حساب میشد،خیلی دوست داشتم زودتر بیام و بنویسم اما گاهی بی حوصله گی میکردم گاهیم خسته بودم و رمق نداشتم،راستی یه چیز دیگه من اصلااااااا تحمل اشکای تو رو ندارم😔 وقتی گریه میکنی جگرم آتیش میگیره،منم گریم میاد،ان شاءالله که همیشه شاد باشی و تو شادیات اشک بریزی عروسکم😚😘😙

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

اولین حساب بانکی

پنجشنبه 10/5/1395
صبح با باباجونت رفتیم بانک صادرات سر کوچه تا برات حساب باز کنیم،اول قرار بود مشترک با حساب من باشه ولی کارمند بانک گفت با باباش باشه بهتره و این شد که شما با حساب بابا و خودت صاحت یک عدد عابر بانک شدی و وقتی اسم و فامیلت رو روی کارت دیدم کلی ذوق کردم😊 ان شاءالله همیشه حسابت پر پول باشه و تنت سلامت دلت خوش...
بهترین ها رو برات آرزو میکنم عشق مامان

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰


پنج شنبه 18/5/1398
امروز دو روزه که سه تایی اومدیم حرم امام رضا و این اولین زیارت توست😊
جدیدا خیلی بابایی شدی و بغل من نمییای وقتی میری بغل بابا میگم گردن بابا رو سفت میگیری و امتناع میکنی از اومدن😯 گاهی حسودیم میشه میگم شاید منو دوست نداری😢 البته میدونم دوستم داری چون من عااااااااشقتم تک ستاره ی زندگیم...
عصر با هم رفتیم پارک ملت و از اونجا برات یه لباس خوشکل ولی ساده گرفتیم برای آتلیه عکاسی برای عکس زیارتی و هم عکس ده ماهگیت،خیلی گشتیم اصلا لباس بچه خوب و خوشکل نداشتن...
چند روزی میشه بای بای کردن رو بهت یاد دادم و امروز عصر وقتی داشتیم میومدیم هتل گفتم سوفیا برای باباجون بای بای کن و تو دستت رو تکوووون دادی وااااای خدای من کشته شدم از ذوق 😄😛اینقدر قشنگ دستات رو تکون میدادی که دلم ضعف میرفت واست و باباتم کلییییی ذوق کرد،الهی من فدای تو دختر باهو بشم😚😙
 

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

سوراخ کردن گوش

2/5/98ساعت 18 بود که به اتفاق هر دو عزیزجونا رفتیم درمانگاه امام حسن که گوشت رو سوراخ کنیم،قرار بود بابات هم بیاد چون خسته بود خوابش برد ما هم دیگه صداش نزدیم و رفتیم،عزیز گلی دم در مواظب کالسکه بود من و عزیز خاتون رفتیم داخل،تو تو بغل عزیز بودی منم آیت الکرسی واست خوندم،خیلی نگران بودم و دوست نداشتم تو درد بکشی،گوشت رو که سوراخ کردن جیغ کشیدی😢 و مثل بارون گریه میکردی،الهی مامانت بمیره😢😢😢،منم همراه تو گریه میکردم،نمیدونستم چطوری آرومت کنم،فقط بغلت کردم و اومدم بیرون که آروم بگیری،و خودمم گریه😢،الانم که دارم مینویسم گریم میگیره یادم میاد چطوری اشک میریختی😢،بمیرم برات  تاج سر من،خیلی دوستت دارم،باز شکر خدا عزیز خاتون پیش بود که گوشت رو تمیز کنه با پد الکلی و بچرخونتش که کیپ نشه،وگرنه من از پست بر نمییومدم،چون موقع تمیز کردن گوشت فقط گریه میکنی و نمیزاری....
خدارو شکر 

  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

آتان

الان با کلی غر غر کردن خوابیدی فدای تو بشم....
دو هفته پیش به اتفاق همکار بابا رفتیم آتان یکی از روستاهای قزوین خیلی خوش گذشت ولی تنها مشکل گرمای بودنت بود وقتی گرمت میشد دیگه نه با می می اروم میشدی نه بابا نه هیچ کس دیگه تنها آب و باد خنک چاره ساز بود و هر جا بودبم باید پیاده میشدیم آب میریختیم رو پاهات تا آروم میشدی فدات بشم الهی...
شب که میشد من و بابا زیر پتو بودیم و تو بیزار از پتو و اون رو همش کنار میزدی اگرم مینداختم روت سریع بیدار میشدی وگرررررریه😀😀
  • آنشرلی ...
  • ۰
  • ۰

دست دسی

چند روزیه که دست دستی میکنی اولش خیلی اروم دستاتو اوردی کنار هم و رفته رفته دیدی اگر محکم تر بزنی صدا میده وااااااای چه حال و هوای خوووبی دارم وقتی تو دست میزنی گاهی ایقد ذوق میکنم که دوست دارم بخوووورمت میدونی چیه دخترم!تو دنیاااااایی منی عمرمی نفسمی ....
خلاصه مدتیه که اب میگی نم نم میگی و دل ما هم اب میکنی واقعا بچه خیلی عششششقه گاهی نمیشه حال و هواتو تو کلمات جا بدی!
این روزا دنبال ترتیب دادن جشن دندونیت هستم و دوست دارم خودم لباستو درست کنم اما تورش گیرم نیمده و قراره با بابا بریم جاهای دیگه ولی بمیرم براش کاراش ایقد زیاده که خسته میاد خونه .لبته غر من جای خودشو تو هر حالت حفظ میکنه...😆😆
این بار دوتا اتلیه بردمت تا تم هاشون متفاوت تر باشه...
  • آنشرلی ...